مویی لای کتابی...
و کتابی در آتشی...
من از کسی که مرا٬
در بولهوسی ِجویبار ِ نردبام های شکسته٬
با دوختن ِ خوبی به وصله های حلقه حلقه میپیچاند٬بدم می آید
و بدانید که پنجره ها را باز میکنم
و همراه ِ قوهای وحشی٬در اوج ِ آسمان
به رودهای جاری فخر میفروشم...
و رگه های نوری که از پشت ِ پلکهایم پیداست٬
مرا به هلال ِ ماه نزدیک میکند...
چه میگویم؟
از رازی که پشت ِ تیرهای چراغ های برق قایم شده٬
و یواشی سرک میکشد٬
و مرا میپاید...
چه میگویم از شبهایی٬
که میخندند تا٬دندانهای سیاهشان را به رخ بکشند...
و از مردهای ظن دار٬
که به شکهای همسران ِ خود خیانت میکنند
و هوی خیلی سوز دارد
تو پهلوهایم را بپوشان که سخت چاییده ام...
ــــ صدای ِ ورق خوردن ِ دفتر های شعرم ـــــ
و بغضی از تمارض های شاهکار٬
که صد اسکار هم کفاف ِ دخل و خرجشان را نمیدهد...
و باز
عروسکهایی که افسردگی٬زیر ِ ابروهایشان چال شده...
زمانی به نقطه های قرمز ِ مرداب ها٬
بلور ِ آرامش میریختم
و کسی که دستهایش را باز کرده بود٬
مثل ِ عقربه به دور ِ خودش میچرخاند...
حالا او٬چیزهایی را از انفجار ِ ساعات ِ خلسه طلبکار شده است...
بنویس که دیر نیست
در گمراهی ِ بیراهه های میانبر٬
شبها مرا می یابند
شبهایی که در آن٬
در بیابان ِ مارهای محزون٬
تاریکی ِ دریچه ای ٬چشمم را میزند
و از شوق ٬فرو می افتم در معلقی و سقوط٬
و تایی ندارد که بگویم٬
چون هیچگاه به جایی نمیرسم...
چقدر همه چیز عادی شده است٬
و چقدر من از تواضع خوشم می آید
و چقدر یاد ِ من در اعماق ِ رود ِ نیل٬در قلب ِ بیابانهای مصر جاریست...
و چقدر همه جا به من نزدیک شده است٬
و چقدر به نزدیکی های نا مشروع ٬در کتابهای قطور میخندم٬
و چقدر نقطه های سبز ِ آسمان آبیست٬
و چقدر مردابها تکرار میشوند٬
و چقدر جویبارها مرا تحقیر میکنند٬
و چقدر٬چقدر...
کیوان عابدی ـــ بهمن ماه ۱۳۸۸
پ.ن:دیگه جملات عاشقانه بلد نیستم.دیگه عشق یادم رفته.توی حال و هوای عجیبی هستم.احساس میکنم مرگم نزدیکه.زندگی اینقدر برام سخت شده که حتی از فرط خستگی نمیتونم به سختیش فکر کنم.حتی نمیدونم چرا اینارو اینجا مینویسم.شاید به خاطر اینه که اگه زنده موندم به روزای الانم بخندم.و اگرم مردم به حال و هوام شک کنید.روزام عادی تر از همیشه میگذره و متاسفم که دارم دچار کلیشه ها میشم.و اینکه واسه کسی که هیچوقت نیست ٬شعر گفتن خیلی سخته.پشت چشمامم کمی درد میکنه.و تنها تصویری که الان میتونم توی ذهنم تجسم کنم چشمای ور قلمبیده ی کافکاست.دومیشم نا رفیقی های آدمای این دنیاست.حتی خود ِ من و حتی خود ِ تویی که داری این رو میخونی هم نارفیقی رو بلدی.دلم از دود و دم گرفته.و از تمام ِ چیزهایی که به اجبار باهاشون سر و کله میزنم.و این غرور احمقانه و بچگانه ی من بالاخره سرم رو یه جا به باد میده.دیگه حتی از فروغم دلگیرم.چون حسم اینه که اونم اگه بود نارفیقی میکرد.
احساس میکنم دارم مثل فولاد مذابی که سرد شده باشه و برای سفت شدن توی آب میکننش٬میشم(چه جمله بندی یی)حس میکنم٬دارم برای کثافت کاری تو این دنیا آبدیده میشم.چون اینجا چیزی به جز دروغ نیست.و راست ترین موضوع ممکن اینه:من دروغ میگویم.
خواهشا از نصیحت خودداری فرمایید.این مسیریه که توی زندگیم باید طی بشه.و شما هم هیچ چیزی از من نمیدونید.هیچ چیز...برای شادی ِ روح ِ پدرمم لطفا یک صلوات بفرستید.
برام دعا کنید